آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام
آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرارشد
مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !
روزها وماه ها به عکس ها نگاه می کنی و حاضری هر قیمتی بپردازی برای این که یک بار، فقط یک بار دیگر آن لبخندها تکرار شوند. لبخندهایی که ابدی می نمودند و اکنون به نظر محال می رسند.
وقتی از عشق حرف می زنیم ، از لحظه های ساده ای حرف می زنیم که هرگز تصور نمی کردیم روزی این چنین عزیز شوندو گاه درد آور..........

دلم تنگ است و بیقراری میکند و بی تاب توست ...امشب این
ماه وستارگان و آسمان یکجا مرا غرق در یاد تو کرده اند و خواب
از چشمانم گرفته اند... و من باز قلم دردست می نویسم از تو و
برای تو از دلتنگی هایم برای آن روزهای بارانی برای آن چشمانی
که رویا می بافت و صد سخن داشت ... برای کوچه هایی که
آرزو میکردیم هیچگاه به پایان نرسند ...چقدر خسته ام خسته از
انتظار ٬ خسته از بی تو بودن خسته از بی همزبانی خسته از
چشم دوختن به فردای نیامده که شاید بیایی با یک سبد گل رز
سرخ به تلافی ... چه میگویم ؟ نمی دانم شاید گناه از تو نیست
شاید گناه از من ... فقط می دانم که نبودنت ندیدنت نداشتنت باید
تاوان سنگینی باشد برای گناهی مشترک ... محبوبم ! کجایی که
ببینی چگونه روزهای تنهایی بدون تو بودن را دانه دانه به تسبیح
میکشم و ــ در این شبهای تنهایی ٬ بربام سجاده ی دل به خون
نشسته ام در کنار ماه وستاره ها ــ در قنوت نماز نیازم به شماره
می گیرم و اشکهای هجران را از چشمه ی چشمهای منتظرم
روان میکنم . باشد که اجابت کنی این چشمها را که روزی
به بندت کشیده بودند ...
دیدار ِ تو گر صبح ِ ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت ِ این چشم به راهی
به پرنده ی خسته و درد مندی می مانم که صیادی دام بر
لانه ی ویرانه ام نهاد و باشور عشق خود از ان کاخی ساخت
باشکوه ...برای روزگار هجرانش ... آآآخ چقدر دلم تو را کم دارد...
نتونستم این شعر نیمای عزیز نادیده بگیرم...
من به اندازه ی دنياي شما غم دارم
چون تو او را کم و من نيز تو را کم دارم
کاش با قيد وثيقه برهم از غم تو
سند ِ سربي ششدانگ ِ جهنم دارم
کيست تا مرثيه خواند به دل مرده ی من
اين چه دردي ايست خدا کين همه ماتم دارم
و دقيقا به خلاف صفحات تقويم
چند ساليست که هر ماه محرم دارم
فکر کن هر دوی ما مشترکا هم درديم
چون تو او را کم و من نيز تو را کم دارم

*کاش می شد بوسه بارانت کنم*
جان عاشق را به قربانت کنم
ای که دور از من و در قلب منی
با خبر باش که دنیای منی
دوستت دارم بی آنکه بخواهمت... سخت است در خود بپیچم چون رود
وساکن بمانم چون مرداب... سخت است چون ابر بغرم ولی بی صدا
چون باران ببارم ولی درخفا ... سرگشتگی است بخواهمت با تمام
وجود ... بی انکه بفشارمت در میان بازوانم ... وسختر اینکه ٬
همه ی اینها را بخواهم و بتوانم ولی باز بگریزم ....راستی نهایت
عاشقی است وعده ی دیدار در فراسوی پیکرهاااا
و نهایت سر گشتگی است خواستنش تا بی نهایت ٬
تمنایش به تمامی وجود ٬ بی هیچ خواهشی !!
******
دلم خیلی بیشتر از حجمش پراست... پر از جای خالی تو ٬
پر از دلتنگی برای نگاه تو ٬
پر از آرزوی قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر با تو ...
پر از حس پرواز ... پر از تو ...
دلم خیلی بشتر از حجمش تو را کم دارد .
چشمهایم خیلی بیشتر از سویشان چشم انتظار تو اند ...
نازنینم ! میدانم که نمیایی ـ نه ـ اصلا اگر بیایی من می روم ...
همه ی اینها را کم دارم و سخت آرزو مندم ...
ولی میدانم که با آمدنت هیچگاه نه آرزوهایم بر آورده خواهند
شد و نه تمناهایم دست یافتنی ... آآآ خ چه می گویم ؟
جغرافیای کوچک دل من به وسعت آغوش مهربان توست ٬
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من...
دریای من به پهنای چشمان عاشق توست ...ای کاش غرق
شوم در میان چشمانت ...
در نبود تو سینه ام به تنگی تنگترین تنگه ی روی زمین است ...
و اگر بیایی بی کران آسمان را نیز کم خواهم آورد ...
******